صفحه اصلی تماس با ما عناوین مطالب پروفایل قالب سبز
نويسندگان

شبی غمگین و بارانی وسرد،مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار اوماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من میگفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با ما چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
او هرگز شکستم را نفهمید
گر چه تا ته دنیا صدا کرد


برچسب‌ها:
[ یکشنبه 07 مهر 1392 ] [ 21:35 ] [ behzadsd ]


برچسب‌ها:
[ یکشنبه 07 مهر 1392 ] [ 14:41 ] [ behzadsd ]


برچسب‌ها:
[ یکشنبه 07 مهر 1392 ] [ 14:36 ] [ behzadsd ]


برچسب‌ها:
[ یکشنبه 07 مهر 1392 ] [ 14:33 ] [ behzadsd ]


برچسب‌ها:
[ یکشنبه 07 مهر 1392 ] [ 14:29 ] [ behzadsd ]


برچسب‌ها:
[ یکشنبه 07 مهر 1392 ] [ 14:28 ] [ behzadsd ]

بنام آنکه در تنهایی تنهاییم تنها گریست
گریستن خوب نیست مگر شود جوری گریه کرد که چشمان نفهمند
روزی که گفتی منتظر باش رفتی تنهاشدم،
گریستم
اما هم اکنون تنها نیستم
انتظار..........
انتظار با من است
ولی....
ولی هردو باهم می گرییم.........

 


برچسب‌ها:
[ یکشنبه 07 مهر 1392 ] [ 11:48 ] [ behzadsd ]

چه کسی باور می کند آسمان آبی نیست و سیاه است؟اما این موضوع حقیقت دارد.
آسمان پراز ذرات گردو غبار است که اگر اینها نبودند،آسمان را به جای آنکه آبی ببینیم،سیاه می دیدیم. پرتو های خورشیدکه از سطح باز می تابد به ذرات گرد وغبارموجوددر جو زمین بر خورد می کند و پس از شکست نور به اطراف منتشر می شود وباز به زمین باز می گردد. از این رو آسمان را آبی می بینیم.


برچسب‌ها:
[ شنبه 06 مهر 1392 ] [ 20:16 ] [ behzadsd ]

همیشه تو دنیا یکی هست که آنقدری که دوستت داره ،دوسش نداری
شاید دل شکسته ی اونه که باعث میشه یکی اونقدری که دوسش داری
دوست نداشته باشه..........

 

 


برچسب‌ها:
[ جمعه 05 مهر 1392 ] [ 21:30 ] [ behzadsd ]

وقتی که دیگر نبود به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگرنمیتوانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم
وقتی او تمام شد .............من آغاز شدم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن است...................

 

 


برچسب‌ها:
[ جمعه 05 مهر 1392 ] [ 21:24 ] [ behzadsd ]

درباره وبلاگ

اصلا قرار نیست کـــه سرخم بیاورم، حالا که سهم من نشدی کم بیاورم... دیشب تمام شهر تو را پرسه میزدم، تا روی زخمهـــای تـــو مرهم بیـاورم... میخواستم که چشم تو را شاعری کنم، امّا نشد کــــه شعــــر مجسم بیــــاورم... دستم نمی رسد به خودت کاش لااقل، می شد تــــو را دوباره به شعرم بیاورم... یادت که هست پای قراری که هیچ وقت..... میخواستم برای تــــو مریـــــم بیاورم؟ حتی قرار بود که من ابر باشم و، باران عاشقانـــه ی نم نم بیاورم... کلّــی قرار با تــــو ولی بی قرار من، اصلا بعید نیست که کم هم بیاورم... ...... اما همیشه ترسم از این است٬ مردنم، باعث شود بـــه زندگیت غـــــم بیــاورم... حوّای من تو باشی اگر٬ قول میدهم، عمراً دوباره رو به جهنّـــــم بیاورم... خود را عوض کنم و برایت به هر طریق، از زیــــر سنگ هم شده٬ آدم بیــــاورم... بگذار تا خلاصه کنم٬ دوست دارمت، یا باز هـــم بهــــانه ی محکم بیاورم؟ **فریبا عباسی**
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران