صفحه اصلی تماس با ما عناوین مطالب پروفایل قالب سبز
نويسندگان

طناب را به گردنم انداختند .

گفتند : آخرین آرزویت ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
گفتم : دیدن عشقم !

گفتند : خسته است ، تا صبح برایت طناب بافت !!!


برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه 26 آذر 1392 ] [ 20:04 ] [ behzadsd ]

مرگ انسان زمانی ست که نه شب بهانه ای برای خوابیدن دارد

و نه صبح دلیلی برای بیدار شدن ...


برچسب‌ها:
[ سه‌شنبه 26 آذر 1392 ] [ 09:09 ] [ behzadsd ]

توي درس رياضي بود استاد دو خط موازي روي تخته كشيد خط بالايي يه نگاهي به خط پاييني كردو عاشقش شد خط پاييني هم يه نگاهي به خط بالايي كردو عاشقش شد تواين لحظه بود كه استاد با صداي بلند داد زد دو خط موازي هيچ وقت به هم نميرسند


برچسب‌ها:
[ دوشنبه 25 آذر 1392 ] [ 08:54 ] [ behzadsd ]

چه حـرف

بی ربـطیست

کـــه مــرد

گریـــه نمــی کند !


گاهـــی آنقدر بغــــض داری ...

کـــه فقـــط


بایــد مـــرد بــاشـی

تـا بتوانی گریـــه کنـــی

 


برچسب‌ها:
[ یکشنبه 24 آذر 1392 ] [ 07:52 ] [ behzadsd ]

بَدتریـــن دَرد ، مُــردَن نیست

دل بَــستن به کسیــه که

کــنــآرت نیستـــ ...


برچسب‌ها:
[ جمعه 22 آذر 1392 ] [ 09:42 ] [ behzadsd ]

دل می بازم

درست زمانی که بازیچه ای بیش نیستم

بدون شراب

روبروی چشم های تو

مست مست .... خراب

بازی کن

با تمام من

با تمام ناتمام من

آنقدر دروغ بگو تا شب تمام شود

و من هنوز دیوانه وار باورت می کنم !


برچسب‌ها:
[ چهارشنبه 20 آذر 1392 ] [ 09:58 ] [ behzadsd ]

امروز،
با تمام وجود،
زندگی را،
گاز زدم،
مثل زهـــــــــر بود،
آن هم از نوع ماری‌اش!!


برچسب‌ها:
[ دوشنبه 18 آذر 1392 ] [ 09:53 ] [ behzadsd ]

مگر قلب من بت بود

 

 


که خـدا برای شکستنش
تو را فرستاد؟!‬


برچسب‌ها:
[ یکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 09:05 ] [ behzadsd ]

درد دارد وقتی
همه چیز را می دانی!
و فکر میکنند نمی دانی!
و غصه میخوری که می دانی!
و میخندند که نمی دانی!‬


برچسب‌ها:
[ شنبه 16 آذر 1392 ] [ 10:42 ] [ behzadsd ]

همیشه یك جای دنیا خالی است
و این یعنی همان چیزی كه بودن‌اش سزاوار است

مقصر تویی كه من ... نیستم
مقصر منم كه تو ... نیستی


برچسب‌ها:
[ پنج‌شنبه 14 آذر 1392 ] [ 09:51 ] [ behzadsd ]
صفحه قبل1...1011121314...25صفحه بعد
درباره وبلاگ

اصلا قرار نیست کـــه سرخم بیاورم، حالا که سهم من نشدی کم بیاورم... دیشب تمام شهر تو را پرسه میزدم، تا روی زخمهـــای تـــو مرهم بیـاورم... میخواستم که چشم تو را شاعری کنم، امّا نشد کــــه شعــــر مجسم بیــــاورم... دستم نمی رسد به خودت کاش لااقل، می شد تــــو را دوباره به شعرم بیاورم... یادت که هست پای قراری که هیچ وقت..... میخواستم برای تــــو مریـــــم بیاورم؟ حتی قرار بود که من ابر باشم و، باران عاشقانـــه ی نم نم بیاورم... کلّــی قرار با تــــو ولی بی قرار من، اصلا بعید نیست که کم هم بیاورم... ...... اما همیشه ترسم از این است٬ مردنم، باعث شود بـــه زندگیت غـــــم بیــاورم... حوّای من تو باشی اگر٬ قول میدهم، عمراً دوباره رو به جهنّـــــم بیاورم... خود را عوض کنم و برایت به هر طریق، از زیــــر سنگ هم شده٬ آدم بیــــاورم... بگذار تا خلاصه کنم٬ دوست دارمت، یا باز هـــم بهــــانه ی محکم بیاورم؟ **فریبا عباسی**
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران